ابتدای دوره دبیرستان بودم که سه شنبه های تلویزیون پخش مجموعه ای را آغاز کرد و شخصیت اصلی آن را یک پلیس سرکش بازی می کرد به نام لانسکیاو همیشه سوار بر یک موتور سیکلت خاص بود و خودسری اش غیر وصفعجیب دلنشین بودشاید هم چون خودِ ما نیز در سرازیریِ خودسری بودیم برایمان جذاب جلوه می کردخاطر دارم در یکی از قسمت هایش این پلیس سرکش یک کتک کاری جانانه را انجام می داد و در انتها، یک چسب زخم را کج روی پیشانی اش می زد.از آنجا که ما نسل جَو های بعد از کارتون فوتبالیست ها بودیم و کودکانِ جنگجویِ بعد از فیلم های بروسلی،..عجیب نبود وقتی فردای آن قسمت از لانسکی، همه ی بچه های کلاس که نه، همه بچه های مدرسه یک چسب زخم را کَج روی پیشانی شان زده باشند.زده بودند... همه یک چسب زخم را روی پیشانی... و کَجآن دسته از بچه ها که از ماجرا بی خبر بودند ،صف خرید چسب زخم را بعد از مدرسه مقابل داروخانه تشکیل دادند.موضوع در نظر مسئولین مدرسه آنقدر مهم جلوه کرد که روز بعد فراش مدرسه را در ورودی مدرسه گذاشتند تا کسی با چسب زخم روی پیشانی وارد نشود.اما جز جا مانده های روز قبل، مابقی بدون چسب رفته بودیم... گویی مدرسه انتظار ماجرایی تازه را می کشید.شب گذشته فیلمی از جمشید هاشم پور پخش شده بود که در سکانسی از آن او مُشت هایی به دیواری می کوبید و جای مشت روی دیوار باقی می ماند... آن روز گچ تمام دیوار ها جای مُشت بود و روز بعد دست اکثر بچه ها باندپیچ شده.#سجاد_نمازی#داستانک#تلویزیون
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 23:16 توسط دانيال
|
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
تاريخ: سه
شنبه
21 تير
1401 ساعت: 11:36